تبليغاتX
پژواک سکوت
تواضع کن و برخیز.

بزرگی کن و بمان.

آهای................؟

با توام ای بزرگ کوچک شده.

بلند شدنت آباد کند آنچه را که ویران کردند.

پس برخیز.برخیزو بزرگ بمان.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:19  توسط ندا  | 

بشکنید این سکوت را.

به خاطر قلوب درهم شکسته ی انسانها.قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته ی انسان ها.

به خاطر حسرت....

بشکنید این سکوت را مردم من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:13  توسط ندا  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوذه به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد.

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند تز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.

آدمیت مرده بود .

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت.

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:59  توسط ندا  | 

هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را می کوبد لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود از لابه لای خاک قبر به کنارم غلطید.

بدون هیچ گفت و گو دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت ببین

این بشر دروغگو و جنایت کار حتی بعد از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده.راست می گفت بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در سال ۱۳۰۶ متولد شد و در سال ۱۳۳۳ مرد...

دروغ بود سال ۱۳۰۶ سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد.سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را انگونه که بود بنویسم ...

روحم با خنده گفت (شاعر فراموش کن این مسخره بازی ها را...به کسی چه مربوط که تو کی آمدی و کی رفتی برو بخواب...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:17  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط ندا  | 

خدایا چرا دخترم آفریدی؟                     چرا بین این گرگهای درنده با دو چشم ترم آفریدی؟

بگو یا رب آیا ندیدی که دختر به جز رنج چیزی نبیند.        به غیراز گل غم گلی از دو عالم نچیند.؟

مگر ای خدا همیشه ندانسته بودی که دختر دراین وادی نابرابر نصیبی به جز درد غربت ندارد.

دلش کوچک است و به تنهایی عادت ندارد.               خدایا چرا دخترم آفریدی؟

مرا بر محبت چنین بنده کردی؟

مگر برده بودی زخاطرکه عاشق شدن دختران را گناه است.     

گر عاشق شود دختری وای براو که روزش سیاه است.

که باید بسوزد بسازد ولی راز با کس نگوید.                   به جز خون دل رخ به آبی نشوید.

مگر برده بودی زخاطرکه گر غصه ای تیره سازد دلش را

زمین و زمان خنده بر لب بگویند مهم نیست جدی نگیرید مشکلش را.

که او موجی از حس و حال دروغ است.            دوروزی که بگذشت آری به چشمش دوباره نشان فروغ است.

برایش گذشت زمانست بهتر.بهتر که او هست دختر.

خدایا چه بیزارم براین کلام بد اخترچه بیزارم از اسم دختر.

چرا دخترم آفریدی خدایا؟چرا ناتوان یکرم آفریدی خدایا؟

چرا خستگی را به جانم نشاندی؟چرا روح سرگشته ام را به دریای محبت کشاندی؟

ندانستی ای اک مطلق که دنیای تو برای دختران چه زندان تنگ است؟

که آزادی از بهر او عارو ننگ است؟

چرا دخترم آفریدی خدایا؟

چرا اینچنین سردوبی یاورم آفریدی خدایا؟

چرا سرنوشتم ر از تیرگی شد؟

نصیبم اسارت ازین زندگی شد؟

خدایا چرا دخترم آفریدی؟

چرا زن چرا مادرم آفریدی که دردو غم مادری جاودان است.

وزن یا رب بسی ناتوان است.

خدایا چرا دخترم آفریدی؟

چرا سایه ی مرد را بر سرم نشاندی؟

چرا طالعم از سیه شد سیه تر؟

چرا نام من گشته است دختر؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:22  توسط ندا  | 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودک بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما حلا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد.

دل خوش کرده ایم که سکوت کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:57  توسط ندا  | 

آسونیه سختی تو اینه که راحت اما سخت فراموش می کنی .نمیدونم چطور بگم.ولی از دست دادن یه کسی که از یه روز تا همین لحظه فکر می کردی همیشه هست.همیشه می تونی رو بودنش حساب کنی.رو حرفاش.روفکراش.روسنگ صبور بودنش.سخته اما میشه آسون شه. نمی دونم شایدم نشه.امیدوارم نشه.

به درد آمده قلب از دورنگی ات اما

چقدر کندن این تکه از بدن سخت است.

سالهاست که ماهها وماههاست که روزها از رفتنت می گذرد.

که دقیقه های رفته ی تو را ثانیه به ثانیه در لحضات زندگی ام می شمرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:3  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:47  توسط ندا  | 

چگونه صرف کنم فعل خسته بودن را؟

شکست ثانیه های گذشته تا حالا.برای گریه نکردن دلیل لازم نیست بدون شانه ولی با دلیل هم آیا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:44  توسط ندا  |