بزرگی کن و بمان.
آهای................؟
با توام ای بزرگ کوچک شده.
بلند شدنت آباد کند آنچه را که ویران کردند.
پس برخیز.برخیزو بزرگ بمان.
به خاطر قلوب درهم شکسته ی انسانها.قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته ی انسان ها.
به خاطر حسرت....
بشکنید این سکوت را مردم من .
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد.
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند تز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت.
بدون هیچ گفت و گو دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت ببین
این بشر دروغگو و جنایت کار حتی بعد از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده.راست می گفت بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در سال ۱۳۰۶ متولد شد و در سال ۱۳۳۳ مرد...
دروغ بود سال ۱۳۰۶ سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد.سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را انگونه که بود بنویسم ...
روحم با خنده گفت (شاعر فراموش کن این مسخره بازی ها را...به کسی چه مربوط که تو کی آمدی و کی رفتی برو بخواب...
بگو یا رب آیا ندیدی که دختر به جز رنج چیزی نبیند. به غیراز گل غم گلی از دو عالم نچیند.؟
مگر ای خدا همیشه ندانسته بودی که دختر دراین وادی نابرابر نصیبی به جز درد غربت ندارد.
دلش کوچک است و به تنهایی عادت ندارد. خدایا چرا دخترم آفریدی؟
مرا بر محبت چنین بنده کردی؟
مگر برده بودی زخاطرکه عاشق شدن دختران را گناه است.
گر عاشق شود دختری وای براو که روزش سیاه است.
که باید بسوزد بسازد ولی راز با کس نگوید. به جز خون دل رخ به آبی نشوید.
مگر برده بودی زخاطرکه گر غصه ای تیره سازد دلش را
زمین و زمان خنده بر لب بگویند مهم نیست جدی نگیرید مشکلش را.
که او موجی از حس و حال دروغ است. دوروزی که بگذشت آری به چشمش دوباره نشان فروغ است.
برایش گذشت زمانست بهتر.بهتر که او هست دختر.
خدایا چه بیزارم براین کلام بد اخترچه بیزارم از اسم دختر.
چرا دخترم آفریدی خدایا؟چرا ناتوان یکرم آفریدی خدایا؟
چرا خستگی را به جانم نشاندی؟چرا روح سرگشته ام را به دریای محبت کشاندی؟
ندانستی ای اک مطلق که دنیای تو برای دختران چه زندان تنگ است؟
که آزادی از بهر او عارو ننگ است؟
چرا دخترم آفریدی خدایا؟
چرا اینچنین سردوبی یاورم آفریدی خدایا؟
چرا سرنوشتم ر از تیرگی شد؟
نصیبم اسارت ازین زندگی شد؟
خدایا چرا دخترم آفریدی؟
چرا زن چرا مادرم آفریدی که دردو غم مادری جاودان است.
وزن یا رب بسی ناتوان است.
خدایا چرا دخترم آفریدی؟
چرا سایه ی مرد را بر سرم نشاندی؟
چرا طالعم از سیه شد سیه تر؟
چرا نام من گشته است دختر؟
دل خوش کرده ایم که سکوت کنیم.
به درد آمده قلب از دورنگی ات اما
چقدر کندن این تکه از بدن سخت است.
سالهاست که ماهها وماههاست که روزها از رفتنت می گذرد.
که دقیقه های رفته ی تو را ثانیه به ثانیه در لحضات زندگی ام می شمرم.
شکست ثانیه های گذشته تا حالا.برای گریه نکردن دلیل لازم نیست بدون شانه ولی با دلیل هم آیا؟